Afghan Star

Afghan Star

I Dont Need To Be Wanted , I Want To Be Needed

از هر دستی بدی از همون دست پس میگیری!
همین چندوقت پیش بود که نت پر شده بود از یه ویدیو که چندتا از دوستان ایرانی دو تا پسر بچه ی خردسال افغانستانی رو وادار میکنن که به طرز خیلی کثیفی بهم تجاوز کنن و دوستان هم از این کار خیلی خوبشون! فیلم گرفتن و با افتخار توی نت پخش کردند و گفتند هرکس از افغانستانی ها که توی محله ی ما پیدا بشه اخر و عاقبتش میشه این ...!

گذشت یه چندماه تا یه خبر توی نت پخش شد که دو نوجوان ایرانی که به زیارت خانه ی خدا رفته بودند توی فرودگاه جده مورد تجاوز ماموران فرودگاه قرار گرفتند! ناخواداگاه یاد اون دو کودک افغانستانی افتادم! شنیده بودم چوب خدا صدا نداره اما با چشمم این سری دیدم!

اینا به کنار واکنش ها برای من خیلی جالب بود! سر قضیه ی تجاوز به کودکان افغانستانی هیچ ایرانی ککش هم نگزید و اگه گزید هم خیلی خونسرد گفت «بیخیال بابا یه مشت لات و بی خانواده بودن وگرنه ما مردم ایران اینجوری نیستیم میدونی که!» اما حالا که سر خود این دوستان اومده کل کشور عربستان شده عرب کثیف و ملخ خور! همشون هم باید اعدام بشند از پادشاه بگیر تا ...!

برای خودتون یه عده ی قلیل لات و بی سروپا بود ولی برای عربستان کل کشورشون کثیف شد!

جالب بود برام!

[ چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 18:53 ] [ MoHaMaD ] [ ]
دوباره تو کنارمی ...
دوباره مینویسم توی این وبلاگ ... خیلی وقت بود ننوشته بودم ازش دور شده بودم٬ ننوشته بودم ولی همیشه به پیام های فوق العاده دوست داشتنی و محبت امیز دوستان جواب دادم و حالشون رو پرسیدم

این مدت واقعا وقت و انرژی برای هیچی نمونده بود. رفتم ایران و سری به ایران زدم بعد از نزدیک به سه سال

فرق زیادی توی خیابونا و جاده ها ندیدم اما سختی و مشقت رو توی زندگی نزدیکانم دیدم. یادمه از ۴ ماه قبل از سفرم روزشماری میکردم که من فلان روز میرم ایران و خیلی خیلی مشتاق بودم ولی وقتی رسیدم بعد از تنها سه روز میخواستم برگردم!

دلیلش این نیست که ایران بد هست یا خوب هست یا گرم بود یا هر دلیل دیگه ! تنها دلیلش این بود که میدونستم پدرم داره زحمت میکشه اما وقتی ازش دور بودم حداقل با چشم نمیدیدم ۶ صبح میره و غروب خیس عرق میاد خونه ولی سعی داره خودشو سرحال نشون بده که من بهم خوش بگذره

خسته و کوفته بیاد خونه و تلاش کنه جوری برنامه بچینه که ما وقت خوشی داشته باشیم درصورتی که میدونه فردا خسته تر از همیشه باید بره سرکار

اینجاست که ادم میفهمه فرق دیدن و دانستن با ندیدن و دانستن خیلی هست ...

اما درکل سفر خیلی خوبی بود کلی از دلتنگی هام کم شد و شارژ شدم و دو سه سال باتریم میتونه خودشو نگه داره

از وضعیت مهاجرین مقیم ایران هرچی بگم میشه تکرار مکررات و حرف معمولی! ولی سرعتی که جوانای افغانستانی توی بد شدن و سوق گرفتن به سمت مواد مخدر و مشروبات الکی گرفتن خیلی بیشتر از سرعت اخرین مدل بی ام دبلیو هست که همین اواخر رونمایی شد! همین باعث شد بعد ازکلی سرو کله زدن و صحبت با خانواده راضیشون کنم داداش ۱۵ سالم رو قاچاق بفرستن بیاد این سمتی

بماند که جقدر توی وجود خودم دو دستگی و ناراحتی رو حس میکردم اما میدونستم ایران بمونه اینده ی خوبی نصیبش نمیشه و ازش خواستم بیاد

توی راه کلی سختی کشید اما میتونم ببینم کمی مرد شده! از اون ادم بی خیال یه ادم کمی خیال دار ساخته! ( چه کلمه ای ساختم ! خیال دار!)

حالا هم پیشمه و خیلی خوشحال تر از قبلم

[ جمعه هجدهم مهر ۱۳۹۳ ] [ 14:22 ] [ MoHaMaD ] [ ]
تهران!
چقدر هوا گرمه تو تهران!

خدایی پختم !

[ پنجشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۳ ] [ 23:20 ] [ MoHaMaD ] [ ]
ممنون از این همه لطف!
سلام ...

اصلا سرحال نیستم فقط اومدم از یه سری دوستان خیلی خوب! تشکر کنم بابت لطف بیکرانی که به من دارن و انقد درگیر من هستن و سعی در صفحه گذاشتن پشت من دارن !

واقعا ممنونم از یکایک شما برای این همت همگانی ... اما یادتون نره خدایی هم در این نزدیکی هست ...

زمستون رفتنیه اما رو سیاهیش برای زغال میمونه ...!


[ شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۳ ] [ 15:44 ] [ MoHaMaD ] [ ]
به خانه برمیگردیم ... !
سلام ...
میخواستم دوباره روز تولدم یه پست بزارم و یه مروری بکنم روزایی که گذشت و درس هایی که گرفتم رو دوباره مرور کنم اما نرسیدم متنش رو بنویسم ...

چند روز قبلش درگیر ثبت نام مدرسه ی پسرم بودم ...! پسرم هفت ساله شد! هفت سال پیش پسرم در ۱۶ دی ماه  یه زمستون نه چندان سرد به دنیا اومد تا بتونه همراه و همدم پدرش باشه٬ پدری که در عنفوان نوجوانی بود و درگیر سوالایی که یه نوجوان به ذهنش میرسه... نوجوانی سراسر شور و هیجان

هفت سال از تولد پسرم گذشت... هفت سال پیش اولین نوشته رو روی این وبلاگ زدم و پسرم (وبلاگم) متولد شد

امروز خونه بودم و بعد از مدت ها دو سه ساعتی بیکار بودم نشستم بیشتر پست های وبلاگم رو خوندم و تمام این هفت سال جلو چشمم رژه رفت حس قشنگی داشتم... یه حس بی بدیل و خاص!

دلم هوای خونه رو کرده و انشالله اگه خدا بخواد به زودی توفیق این رو دوباره پیدا میکنم که بوسه بزنم بر دستان پدر و مادرم ! زن و مردی که هرچه دارم از اونا دارم ...! به قول دوستان : ای بهار ای آسمون تابستون میرم به خونمون٬ داد میزنم ای جان ای جان دارم میرم به تهران دارم میرم به تهران !

 

امروز روز خوبی بود و بارون نم نم نازی میومد مام فیض بردیم و کمی پیاده روی کردیم با رفیق گرمابه و گلستانمون داش میلاد...

 

پ.ن: وقتی اومدم خونه و میخواستم یه پست بزارم توی وبلاگ از پنجره ی اتاق خوابم این منظره رو دیدم و بد ندیدم که همین رو ضمیمه کنم با پست امروز ...

 

 

[ یکشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۲ ] [ 0:27 ] [ MoHaMaD ] [ ]
راهی در پیش روی !
سلام...!
نمیدونم تاحالا شده توی همچین موقعیتی گیر کنید یا نه !؟ یه جور حس شرمندگی و خجالت توام با امید!

حس الان منه ! نبودم یعنی نشد که باشم انقد درگیری پیدا کردم که اصلا وقت نمی کنم یاهومسنجرم رو باز کنم! دوستانی که یاهوی من رو دارن میدونن خیلی وقته یاهو رو باز نکردم!

یه نیمچه گذری میزنم به اتفاقات تا شاید شما هم بهم حق بدید!

خداروشکر از نظر یادگیری زبان سوئدی خیلی خیلی از خودم راضی هستم٬ تونستم یه کاری پیدا کنم و الان چندماهی میشه که روزای تعطیل میرم سرکار! دلم لک زده بود برای یه روز تا ۱۰ خوابیدن که خداروشکر دو سه روزه به آرزوم رسیدم!
تونستم خیلی زودتر از اونی که انتظار داشتم وارد جامعه سوئد بشم و برای خودم نامی دست و پا کنم ! هفته ی پیش توی جام زمستانه تیم افغانستانی ها تونست قهرمان بشه که من افتخارش رو داشتم به عنوان کاپیتان و عضو کوچکی از اون مجموعه توی اون شادی حضور داشته باشم!
درس و تحصیل هم خیلی خوب داره پیش میره واقعا سطح تحصیلی اینجا بی نظیره و امیدوارم بتونم به آرزوم که تحصیل توی یکی از ۲۰ دانشگاه برتر دنیا هست برسم و بتونم آرزوی دیرینه ی مادرم که همانا آرشیتکت شدن من هست رو به واقعیت تبدیل کنم!

امشب شب سال نو میلادی هست و همه دارن ترقه میترکونن و خوشی می کنن اما من امشب حس داشتم اول توی وبلاگم پستی بزارم و بعد به حلقه ی شادی دوستان ملحق بشم!
قول میدم توی سال نوی میلادی بیشتر در خدمت یکایک شما باشم و این کم خدمتی رو تلافی کنم!


امیدوارم همیشه سبز باشید و ارغوانی

محمد




[ چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ ] [ 0:46 ] [ MoHaMaD ] [ ]
بی عنوان ...
نبودم چند وقت ! یعنی بودم وبلاگ های همتون میومدم نظرات رو تایید می کردم اما دلم به نوشتن نمیرفت ... چون ذهنم درگیر بود نمیخوام بگم خبریه اما خب راستش از اونا هستم که برای نوشته هام ارزش قائل میشم باید ذهنم آروم باشه تا بتونم دستمو روی کیبورد تکون بودم ...

اینا میدونم دلیل نمیشن برای کارم و برای دیر اومدنم اما خب به قول سیاوش قمیشی عزیزم | همه حرفا که آخه گفتنی نیست ... |

نمیدونم این تاپیک رو به چی اختصاص بدم به شادی ای که این روزا خوشبختانه توی پوست و خون ما جا گرفته و حس غروری که از قهرمانی در رقابت های جنوب آسیا به دست آوردیم ! یا اون عکس معروف که این روزا توی اینترنت پخش شده مبنی بر اینکه از مدیریت یه مدرسه ای خواستن که از ثبت نام افغانستانی ها خودداری کنن ! وقتی اون عکس رو دیدم چندثانیه روش زوم کردم ...

از ظرف خانواده های شهید پرور روستای فیروزاباد بود ! این شهید پرورش خیلی ذهنم رو درگیر کرد ... آیا شهدای گرانقدر شما ارمانشون همین بود ؟ اینکه به پیاده ای که از سر ناچاری به مملکت شما پناه آورده این جفا رو روا بدارید ؟ اون بچه ای که داره اونجا زندگی می کنه فعلا چه بخواهید نخواهید توی جامعه شما هست یه عضوی از اون جامعه حساب میشه

اگه اون بچه درست تربیت نشه و تحصیل کرده نشه دودش اول توی چشم جامعه ای میره که توش زندگی می کنه بعد میره تو چشم خودش ! غیر اینه؟

چرا زمانی که جنگ داشتید و نیاز به کمک ما بد نبودیم اومدیم به اندازه ی خودمون در زمانی که خودمون درگیر جنگ بودیم براتون جنگیدیم اما حالا ... ؟

کشورتون هست درست صاحب اختیارید درست اما من همون خدایی رو می پرستم که تو می پرستی به همون قبله سجده می کنم که تو میکنی ...

تو دو چشم داری منم دو چشم تو دو پا داری من فکر نکنم سه پا داشته باشم ٬ تو دوست داری پیشرفت کنی منم دوست دارم ...

پس چرا ای دوست هم زبان ایرانی تو هم ضربه ای به این نهال نو پا میزنی ... ؟



پ.ن: این تصویر البته سایز بزرگش شده تصویر زمینه مک بوکم ... هزار حرف هزار جمله هزار درد توی این عکس و این چشم ها هست ... بی نهایت قشنگه این عکس به نظرم

[ جمعه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 22:54 ] [ MoHaMaD ] [ ]