X
تبلیغات
Afghan Star

Afghan Star

I Dont Need To Be Wanted , I Want To Be Needed

سال های دور از خانه ...
یک سال پیش توی همچین روزی استارت مهاجرت من زده شد خیلی ساده و بی برنامه ! کلا زندگی من همینه یهو همه چی میشه خبر شدم یکی از فامیلا داره میره مادرم گفت توهم باهاش برو اینجا دیگه به درد نمیخوره قرار بود ساعت ۸ برم سرکار نرفتم و به جاش جور کردم ساعت ۹ با فامیلمون عازم اروپا شدیم ! کلا شاید تصمیم گیری و حرکت کمتر از یک روز بود ! دیشبش زنگ زدیم فامیلمون و صبحش باهاش راه افتادم !

این بود سراغاز فصلی تازه از زندگی من ... ! فصلی که میتونم به جرات بگم فعلا پربارترین قسمت زندگی من بوده ! منی که خیلی خونه نشین بودم و همیشه کنار خانواده و به قولی سوسول رفتم جاهایی و چیزهایی رو دیدم که بهم فهموند محمد تو باید سالها خدمتگذار خانوادت باشی چون همیشه در اسایش بودی ... ! این یک سالی که گذشت از همه نظر برام خوب بود از لحاظ تجربی که به نظرم برابری می کنه با ده سال !
پیاده روی ۱۲ ساعته لب مرز ترکیه ٬ کشته های مرز یونان ترکیه ٬ سختی های یونان ٬ زندان شدن ها کتک خوردن ها و جنگل خوابیدن ها ٬ راه ایتالیا تا سوئد و سردرگمی خاص اون و ...
چه بخوام چه نخوام خلق و خوی اروپایی روم تاثیر خواهد گذاشت اما همیشه سعی می کنم یادم بمونه از کجا اومدم چجوری اومدم و ... . اینجوری انگیزه هام برای دستیابی به بهترین ها بیشتر و بیشتر میشه
چه زود گذشت یک سال دور از خانواده ...
دلم براشون تنگ شده بدجور




پ.ن: آهنگ وبلاگ رو خیلی دوس دارم امیدوارم مورد پسند واقع بشه دوستان عزیز !
[ جمعه بیستم اردیبهشت 1392 ] [ 13:28 ] [ MoHaMaD ] [ ]
خوشبختیتون آرزوی منه !
سلام ... سلامی چو بوی خوش آشنایی ...

هاهاها حالتون که خوبه ؟ مام خوبیم ! پوزش میطلبیم از این که مدت مدیدی در محضر دوستان ظاهر نشدیم و خدمت نکردیم ! عرضم به حضور مبارکتون که فارغ از این بحث که چرا دیر شد این سری یه چیز دیگه خیلی برام خوشایند بود این که دوستان پیگیر هستن که چرا آپ نمیشم و این نشون دهنده این هست که اندک اهمیتی براشون توی این دنیای شلوغ دارم و این باعث شادی و سرور منه !

بگذریم ! سال نو چطور بود؟ چه کردید با دید و بازدید های عیدانه !؟ ما که عید آنچنانی نداشتیم ! با فارسی زبان ها اندکی عید کردیم ! کنسرت های نوروزی رفتیم مثه سعید شایسته و ماهان و ... ! خوش گذشت اما خداییش عید های ایران یه چی دیگه بود ! ۱۴ روز تمام همه چی تعطیل بود و فقط میتونستید خوش بگذرونی اما اینجا توی کریسمس باید این کارو کنی که اونم هنوز به گروه خونی ما نمیخوره !

این یه مدت دو سه تا درگیری عجیب ذهنی داشتم که البته هنوزم درگیرشم ها اما خب دارم کنار میام و تلاش می کنم حلش کنم ! یکی از دغدغه های اصلیم اینه که نمیتونم برای خانوادم از سفارت ای اف جی در ایران پاس بگیرم چون توی نام خانوادگی و سن کمی بالا پایین کردم برای خانوادم اینه که با کارت شناسایی نمیتونن برن پاس بگیرن ! یکی دوتا اشنا هم جور شد که زیرآبی برن برامون اما مال این حرفا نبودن یا پول خون شهید هوگو چاوز(!)  رو از ما میخواستن ! گفتم اینجام بگم اگه دوستان تونستن کمکی کنن و اشنایی داشتن خیلی خیلی خوشحال میشم بتونن منو در این امر خطیر کمک کنن !

میخواستم شماره تماسم رو بزارم اما گفتم دوستان ایرانی نیست منو خیلی دوس دارن هی  ابراز لطف می کنن مشخصات خودشون رو برام میفرستن نمیشه اینجوری دیگه ! البته کسی خواست شماره رو ٬ بهم بگه داشته باشه اگه درباره پاسپورت چیزی پیدا کرد یه زنگی بزنه یا اگه هزینه تماس گرونه براتون یه اس ام اس بدید بگید فلانی زنگ بزن درباره پاسپورت سریعا خودم زنگ میزنم ! چون من فقط یه مدت محدودی (۶ماه) وقت دارم ۲ ماهش پرید ! آیدی یاهوم هم هست میتونید اونجا بهم خبر بدید یا برام ایمیل کنید

tarannom11@yahoo.com

همیشه یادتون باشه |خوشبختیتون آرزوی منه|

پ.ن : اینو همیشه سیامک عباسی میگه منم تقلب کردم ! هاهاها


[ شنبه هفدهم فروردین 1392 ] [ 12:49 ] [ MoHaMaD ] [ ]
باید به آینده فکر کنم !
سلام ! هاهاها میدونم الان خیلیا مثه میگ میگ و ستاره ی درخشان میخوان کله اینجانب رو بکنن که چرا انقد دیر شد ! ولی باید بگم این یک و نیم ماه خیلی عجیب بود برام ! نمیدونم شده یا نه اما گاهی میشه که هیچی به ذهنت نمیرسه یعنی میرسه ها اما انقد ذهنت درگیره که اصلا نمیتونی جمع کنی نوشته هاتو ! واسه همین گفتم ننویسم بهتره تا چرت بنویسم بی سر و ته باشه ! هرچند الانم به نظر بعضیا چرت مینویسم هاهاهاها

خلاصه این ماه یعنی بهمن اوایلش تولدم بود ! یعنی ۵ بهمن یه سری دوستان تولدم رو تبریک گفتن تو وب که واقعا خوشحالم کردن توی این مملکت غریب همین هم غنیمته !‌ اما شب تولدم اشک ما در اومد ! یاد پارسال افتادم از سرکار اومدم و خسته دیدم برای من خرس گنده کیک گرفتن و چه شبی بود و کلی خاطره موند برام ...  اما امسال تنها بود فقط یکی از رفیقام یادش بود رفتیم یه رستوران و چترش شدیم ! اخر شب یاد خاطرات که افتادم چشام خیس شد مخصوصا وقتی ناگهانی یهو رفتم سمت اندی و اهنگ مادرش پلی شد !‌کلا منتظر یه تلنگر بودم که اونم بوجود اومد !

بعدش هم که هفته ی پیش نتیجه ی درخواست اقامتم اومد و خوشبختانه میتونم توی سوئد زندگی کنم ! هاهاها خوشحالم چون میتونم با خیال راحت درس بخونم و وقتی درس تموم شد بتونم به مردم کشورم خدمت کنم هرچند باید از سوئد هم تشکر کنم که کمکم کرد هاهاها

خب بحث رو تموم می کنم البته قبلش یه تصویر میزارم براتون که خیلی من رو به فکر فرو برد !‌امروز توی مدرسه دیدمش و همینجور بهش زل زدم یاد ایران افتادم الانم رو دیدم و گفتم خدایا من بازم توی بدترین شرایطم از اینا اوضاعم بهتر بود خدایا شکرت که بهم لطف داشتی و از ت میخوام به کشورم هم لطف کنی و این وضعیت رو کاری کنی ما بتونیم با کمک تو سامان ببخشیم

درباره این تصویر زیاد توضیح نمیدم خودش به نظر من تمام حرفا رو میزنه

من سکوت می کنم

[ دوشنبه سی ام بهمن 1391 ] [ 17:38 ] [ MoHaMaD ] [ ]
چندسال گذشت ...
۱۱ دی ماه سال ۱۳۸۶ بود که اسم این وبلاگ رفت توی لیست بلاگفا ! به خودم گفتم چرا من ننویسم یه جایی ! چرا من حرفامو که کسی نیست گوشش بده رو ننویسم تا اروم تر بشم ! تازه دوران خودشناسی رو داشتم پشت سر میزاشتم و ذهنم پر بود از سوال ! چه جایی بهتر از نت و وبلاگ

قبلش یه وبلاگ داشتم اما بچه بازی بود همش داستان بود توش گفتم این وبلاگ رو میسازم و تازمانی نگهش میدارم که واقعا یه ستاره شده باشم برای افغانستان ! حتما منظور ستاره افغان توی تلویزیون طلوع نبود ! یه ستاره شاید گاهی پرنور و توی چشم شاید گاهی کم نور و منزوی

مهم این بود که دوس داشتم ستاره باشم و یه حرکتی برای ابادانی و رفاه کشورم انجام بدم . این شد که سنگ بنای این وبلاگ رو کار گذاشتم . اولاش خیلی سخت بود وبلاگ نویسای زیادی نبودیم تازه داشت وبلاگ نویسی بین افغانستانی ها جا میفتاد اون زمانا یکی میشنید کسی میره اینترنت فقط به ذهنش چت و چت بازی و عکس سکسی میومد ! کلا اینترنت زیاد مشروعیت نداشت ! اما اومدیم تا نشون بدیم این خبرا نیست !‌من بودم و چندتا از دوستای عزیز مثه مونس عزیز و علیرضا الکین عزیز و امیر ای اف جی بویز و حمید اورلون و مریم شهرتاش و ... تنی چند از بچه ها که اسمشون رو جا انداختم ! تعدادمون زیاد نبود اما بدجور پشت هم بودیم !چون همه داشتیم سختی رو میدیدم ! نظرات وبلاگم یا الطاف دوستان ایرانی بود که افغانی ادم شدی برو گوسفندتو بچرون تورو چه به نت و میخواین بلاگفا رو هم مثه ایران اشغال کنید !؟ یا هموطنای غیور !!! خودم که چن لهجه ایرانی داشتم من رو جاسوس و ... خطاب می کردن !‌روزای سختی بود اما جا نزدم نوشتم و نوشتم و نوشتم !

نگاه نکنید الان وبلاگای افغانی ماشالله زیاد شده ! دهن خیلیا اسفالت شد تا به بقیه بقبولونن افغانی هم میتونه وبلاگ نویسی کنه !

از اون دوستای قدیم وبلاگ نویسی تنی چند از اونا ازدواج کردن و حتی صاحب فرزند شدن ! هنوز با امیر و حمید خارج از وبلاگ رابطه دارم مخصوصا حالا که اونا سوئد هم هستند و راحت داریم وبرنامه های زیادی داریم برای اینده ! مریم شهرتاش عزیز هم که خبر شدم توی سفارت افغانستان توی نروژ مرتبه بالایی داره !‌واقعا خوشحال شدم ! کلا اون زمان ها وبلاگ نویسا بدجور با هم مهربون بودن ! به قول امیر برای نظر اول گذاشتن دعوا بود همیشه ! یادش بخیر

وبلاگ من وارد شش سالگی شد ! حس یه پدر رو دارم نسبت به وبلاگم امروز داشتم تمام مطالبم رو نگاه می کردم ! خوشحال شدم که اخرش لبخند رضایت نشست روی لبام ! دیدم یه تغییراتی داشته نظریاتم و نوع نگارشم ! توی سطر سطر نوشته هام خاطره نهفته هست اونا که قدیمی هستن میدونن ممد متن هاش همه گزینش شده هست ! به قول قاصدک ممد تو همیشه نکته بینی !

بسه زیاد خودمو تحویل نگیرم ! اما در کل دوس دارم دوستان هم توی وبلاگاشون از قلم خودشون استفاده کنن باور کنید برای شعر و اسام اس عاشقانه همه جا امکان هست اما حالا که امکانات نوشتن دستتون هست سعی کنید خودتون بنویسید ! من وقتی ببینم کسی خودش نوشته خیلی حال می کنم و با جون و دل نظر میزارم مثل وبلاگ میگ میگ و راضیه خاتون و دختران قاصدک... اما وقتی ببینم کپی پیست هست زیاد دستم به نظر نوشتن نمیره !

خیلیا دوس داشتن ببینن اونی که اینا رو مینویسه کیه ! داش امیر گفت باز بزار بچه ها ببینن ! یه عکس از خودم میزارم برای زمانی که یونان بودم وقتی دلم میگرفت میرفتم اینجا و شنا میکردم و روی اب دراز می کشیدم بدجور ارامش میداد بهم ! من همون ادمی هستم که میبینی !‌مثه عکسی که توی قسمت درباره وبلاگ نوشتم ! مای لایف مای رولز !


[ سه شنبه دوازدهم دی 1391 ] [ 18:22 ] [ MoHaMaD ] [ ]
مهاجرت
سلام به همه ی دوستان عزیزم

امیدوارم روزای خوبی رو پشت سر گذاشته باشید و روزای خوب تر هم پیش روتون باشه . به ما که خداروشکر خوش میگذره درسمون رو با خیال راحت ! میخونیم و نمیترسیم هرثانیه یه تبصره جدید بیاد که افغانستانی نمیتونه درس بخونه. اب و هوا هم که عالی منم عاشق برف یه حالی می کنم که نگو البته کمی سرد هم هست مثلا امروز منفی ۱۷ درجه بود ولی هوای قشنگی بود

گاهی دلم برای خونمون تنگ میشه جایی که سالها اونجا زندگی کردم دوستان زیادی پیدا کردم و کلی عشق و حال کردم . دلم برای رفیقام بدجور تنگ شده رفیقای بی ریایی که غم و شادیمون باهم بود کلی احترام بین ما بود . اما اینجا خیلی هنوز عرق رسیدنشون خشک نشده کلاس میزارن و خارجی بازی در میارن . چقدر راحت بعضیا میتونن هویت خودشون رو فراموش کنن. ایران که بودم خودم دوستام رو انتخاب میکردم چون فیلترینگ خاصی برای انتخاب دوست داشتم شاید دوستای مخصوصم زیاد نبودن کلا ده نفر میشدن اما همشون به معنای واقعی مرد بودند اما اینجا باید با بعضی کسایی رفت امد کنی که خداییش اگه ایران بودم جواب سلام طرف رو هم نمیدادم

حالم از این رفتارهای پوشالی و کلاس گذاشتن ها بهم میخوره دوروز زودتر اومده واسه ما چوس کلاس میاد ! خداییش زور داره اما عیب نداره مهاجرت بزرگترین بدیش همینه . دور شدن یا بهتره بگم کنده شدن از سرمایه ها و دارایی های اجتماعی هست منی که بیست سال یه جا زندگی کردم و برای خودم رفیقایی داشتم و کلی اعتبار داشتم و منو میشناختن که مثه سرمایه و داراییم حساب میشد اومدم اینجا و باید دوباره همه چی رو بسازم دوباره باید بتونم اون سرمایه رو بسازم خیلیا نمیتونن امیدوارم منم جزو اونا نباشم ...

ممنون

[ سه شنبه بیست و یکم آذر 1391 ] [ 13:11 ] [ MoHaMaD ] [ ]
چه می شود کرد؟ اینجا ایران است
دیروز به دبیرستان دوران نوجوانی ام رفتم تا یک تجدید خاطره ای شود و هم همکلاسی قدیمی ام را ببینم ، محیط خیلی تغییر کرده بود. ولی هنوز ، صدای قهقهه های خودم را از کلاس ها می شنیدم صدای شلپ شلپ کفش هایم را روی پله ها و بوی کلاس ریاضی ، دیفرانسیل ، جبر ، احتمال وهندسه خمارم کرده بود .
غرق خودم بودم که صداهای جورواجور جذبم کرد.
مدیر مدرسه را دیدم که یکی یکی دانش آم
وزان افغان را از کلاس ها بیرون می کشید و از پله ها پایین می آورد و هی داد میزد " شما ها که شهریه مدرسه را کامل ندادین غلط کردین سر کلاس نشستین افغانی های پرو و فلان و فلان "
از دخترها پرسیدم قضیه چیه گفت: "ما وقت ثبت نام 100 هزار تومن دادیم بعد ثبت نام کردیم بعدش اینا گفتن که 50 هزار تومن دیگه هم باید بدین برای زلزله زدگان آذربایجان ما هم تا حالا ندادیم میگه دیگه سرکلاس نیاین"
......
یاد تلخ تمام دوران تحصیلم افتادم که هر سالی که میخواستم ثبت نام کنم یک مانع بود کلی بخش نامه سرازیر میشد و هی بازیچه این بخش نامه و اون نامه بودیم و آویزان مدیر و ناظم مدرسه ! بعد از سه یا چهار هفته از شروع مدرسه تازه اول مهر ما افغان ها شروع می شد.
اما اوضاع الان هیچ تغییری با قبلا نکرده که کماکان بدتر هم شده ...،
یاد ملاله افتادم دختری که چند وقت پیش توی پاکستان برای تحصیل زیر گلوله های ظلم تا دم مرگ رفت .
اینجا هم دختران ما زیر بار توهین و تحقیر میروند و زلزله حس نفرت از هویت انان را هرز گاهی می لرزاند خیلی شدیدتر از زلزله آذربایجان! اینجا هم امیدهای ما زیر آوار هزاران توهین دفن میشود و ما همه عزادار آرزوهایمان برای تحصیل هستیم ...
تمام جواب های ما این است :"چه می شود کرد؟ اینجا ایران است. "
زینب .جوادی. پاییز. 91

پ:ن‌‌  این متن رو توی صفحه فیسبوک یکی‌ از دوستان خوندم که با قلم خودشون بود خیلی‌ قشنگ بود حیف دیدم شما دوستان این متن رو نخونید

ممنون خانوم جوادی بابت این متن


[ دوشنبه هشتم آبان 1391 ] [ 13:15 ] [ MoHaMaD ] [ ]
در محضر آقای سعیدی

سلام و صد سلام به همهٔ دوستای عزیزم

از یونان در اومدیم رفتیم ایتالیا از اونجا رفتیم فرانسه جاتون خالی‌ کلی‌ گشتیم بعد رفتیم آلمان از اونجام دانمارک و اونورم که رفتم رسیدم سوئد فک کنم اگه باز جا داشت بالاتر میرفتم هاهاهاهاا

یه ۱۰ روزی می‌شه که سوئد هستم خونه داییم 

دیشب کنسرت ابی و شادمهر بود و از یه طرف هم یه محفل برای افغانستانی‌های مقیم سوئد بود که چندتن از استادان موسیقی افغانستان بودند دایی کوچیک میگفت بریم کنسرت دایی بزرگ میگفت بریم محفل چون از من دعوت شده من میرم تو هم بیا داشتم دو دو تا چهارتا می‌کردم که یهو از دهانش در رفت که آقای شریف سعیدی هم هستند در این محفل گفتم ایشون هم هستند گفت آره ایشون سوئد زندگی‌ می‌کنه خیلی‌ خوشحال شدم گفتم کنسرت باز می‌شه رفت اما بریم این محفل

خلاصه رفتیم اونجا و در یه محفلی حاضر شدیم که همه استاد موسیقی و شعر . از دایی پرسیدم آقای سعیدی کجاست با ابرو اشاره کرد متوجه نشدم آخر گفت همین آقا که کنارم نشست آقای سعیدی هست خیلی‌ شوکه شدم همیشه فک می‌کردم لابد ایشون از اون آدم‌ها هست که کلاس میذاره و تیپ‌های خاص میزانه اما دیدم خیلی‌ ساده اما در این حل شیک بودند خیلی‌ هم خاکی

دیشب یه شب فوق‌العاده بود یاد اون دوست عزیز افتادم که از من درباره آقای سعیدی پرسیدن و گفتم که یکی‌ از مخاطبین وبلاگم شعرهای شمارو دوست داره و از من درباره شما می‌پرسید آقای سعیدی گفت‌ای بابا ما یعنی اینقدر معروف شدیم که همه زدن زیر خنده

واقعا من دیشب مجذوب شخصیت بالا و خاکی بودن آقای سعیدی شدم کاش همهٔ هنرمندان ما مثل ایشون بودن

خلاصه دیشب چندتا از هنرمندا برنامه اجرا کردن دایی ما هم یه دو سه تا ترانه خوند و مجلس تموم شد

از آب و هوای سوئد خوشم اومده مردمی خون گرم و خیلی‌ مهربون داره 

سعی‌ می‌کنم از این به بعد جبران مافات کنم و کمکاری هارو جبران کنم در قبال دوستان وبلاگی

همیشه محتاج دعای دوستان هستیم 

یا حق

[ یکشنبه بیست و سوم مهر 1391 ] [ 16:49 ] [ MoHaMaD ] [ ]