Afghan Star

Afghan Star

I Dont Need To Be Wanted , I Want To Be Needed

دوباره تو کنارمی ...
دوباره مینویسم توی این وبلاگ ... خیلی وقت بود ننوشته بودم ازش دور شده بودم٬ ننوشته بودم ولی همیشه به پیام های فوق العاده دوست داشتنی و محبت امیز دوستان جواب دادم و حالشون رو پرسیدم

این مدت واقعا وقت و انرژی برای هیچی نمونده بود. رفتم ایران و سری به ایران زدم بعد از نزدیک به سه سال

فرق زیادی توی خیابونا و جاده ها ندیدم اما سختی و مشقت رو توی زندگی نزدیکانم دیدم. یادمه از ۴ ماه قبل از سفرم روزشماری میکردم که من فلان روز میرم ایران و خیلی خیلی مشتاق بودم ولی وقتی رسیدم بعد از تنها سه روز میخواستم برگردم!

دلیلش این نیست که ایران بد هست یا خوب هست یا گرم بود یا هر دلیل دیگه ! تنها دلیلش این بود که میدونستم پدرم داره زحمت میکشه اما وقتی ازش دور بودم حداقل با چشم نمیدیدم ۶ صبح میره و غروب خیس عرق میاد خونه ولی سعی داره خودشو سرحال نشون بده که من بهم خوش بگذره

خسته و کوفته بیاد خونه و تلاش کنه جوری برنامه بچینه که ما وقت خوشی داشته باشیم درصورتی که میدونه فردا خسته تر از همیشه باید بره سرکار

اینجاست که ادم میفهمه فرق دیدن و دانستن با ندیدن و دانستن خیلی هست ...

اما درکل سفر خیلی خوبی بود کلی از دلتنگی هام کم شد و شارژ شدم و دو سه سال باتریم میتونه خودشو نگه داره

از وضعیت مهاجرین مقیم ایران هرچی بگم میشه تکرار مکررات و حرف معمولی! ولی سرعتی که جوانای افغانستانی توی بد شدن و سوق گرفتن به سمت مواد مخدر و مشروبات الکی گرفتن خیلی بیشتر از سرعت اخرین مدل بی ام دبلیو هست که همین اواخر رونمایی شد! همین باعث شد بعد ازکلی سرو کله زدن و صحبت با خانواده راضیشون کنم داداش ۱۵ سالم رو قاچاق بفرستن بیاد این سمتی

بماند که جقدر توی وجود خودم دو دستگی و ناراحتی رو حس میکردم اما میدونستم ایران بمونه اینده ی خوبی نصیبش نمیشه و ازش خواستم بیاد

توی راه کلی سختی کشید اما میتونم ببینم کمی مرد شده! از اون ادم بی خیال یه ادم کمی خیال دار ساخته! ( چه کلمه ای ساختم ! خیال دار!)

حالا هم پیشمه و خیلی خوشحال تر از قبلم

[ جمعه هجدهم مهر 1393 ] [ 14:22 ] [ MoHaMaD ] [ ]
تهران!
چقدر هوا گرمه تو تهران!

خدایی پختم !

[ پنجشنبه هشتم خرداد 1393 ] [ 23:20 ] [ MoHaMaD ] [ ]
ممنون از این همه لطف!
سلام ...

اصلا سرحال نیستم فقط اومدم از یه سری دوستان خیلی خوب! تشکر کنم بابت لطف بیکرانی که به من دارن و انقد درگیر من هستن و سعی در صفحه گذاشتن پشت من دارن !

واقعا ممنونم از یکایک شما برای این همت همگانی ... اما یادتون نره خدایی هم در این نزدیکی هست ...

زمستون رفتنیه اما رو سیاهیش برای زغال میمونه ...!


[ شنبه شانزدهم فروردین 1393 ] [ 15:44 ] [ MoHaMaD ] [ ]
به خانه برمیگردیم ... !
سلام ...
میخواستم دوباره روز تولدم یه پست بزارم و یه مروری بکنم روزایی که گذشت و درس هایی که گرفتم رو دوباره مرور کنم اما نرسیدم متنش رو بنویسم ...

چند روز قبلش درگیر ثبت نام مدرسه ی پسرم بودم ...! پسرم هفت ساله شد! هفت سال پیش پسرم در ۱۶ دی ماه  یه زمستون نه چندان سرد به دنیا اومد تا بتونه همراه و همدم پدرش باشه٬ پدری که در عنفوان نوجوانی بود و درگیر سوالایی که یه نوجوان به ذهنش میرسه... نوجوانی سراسر شور و هیجان

هفت سال از تولد پسرم گذشت... هفت سال پیش اولین نوشته رو روی این وبلاگ زدم و پسرم (وبلاگم) متولد شد

امروز خونه بودم و بعد از مدت ها دو سه ساعتی بیکار بودم نشستم بیشتر پست های وبلاگم رو خوندم و تمام این هفت سال جلو چشمم رژه رفت حس قشنگی داشتم... یه حس بی بدیل و خاص!

دلم هوای خونه رو کرده و انشالله اگه خدا بخواد به زودی توفیق این رو دوباره پیدا میکنم که بوسه بزنم بر دستان پدر و مادرم ! زن و مردی که هرچه دارم از اونا دارم ...! به قول دوستان : ای بهار ای آسمون تابستون میرم به خونمون٬ داد میزنم ای جان ای جان دارم میرم به تهران دارم میرم به تهران !

 

امروز روز خوبی بود و بارون نم نم نازی میومد مام فیض بردیم و کمی پیاده روی کردیم با رفیق گرمابه و گلستانمون داش میلاد...

 

پ.ن: وقتی اومدم خونه و میخواستم یه پست بزارم توی وبلاگ از پنجره ی اتاق خوابم این منظره رو دیدم و بد ندیدم که همین رو ضمیمه کنم با پست امروز ...

 

 

[ یکشنبه چهارم اسفند 1392 ] [ 0:27 ] [ MoHaMaD ] [ ]
راهی در پیش روی !
سلام...!
نمیدونم تاحالا شده توی همچین موقعیتی گیر کنید یا نه !؟ یه جور حس شرمندگی و خجالت توام با امید!

حس الان منه ! نبودم یعنی نشد که باشم انقد درگیری پیدا کردم که اصلا وقت نمی کنم یاهومسنجرم رو باز کنم! دوستانی که یاهوی من رو دارن میدونن خیلی وقته یاهو رو باز نکردم!

یه نیمچه گذری میزنم به اتفاقات تا شاید شما هم بهم حق بدید!

خداروشکر از نظر یادگیری زبان سوئدی خیلی خیلی از خودم راضی هستم٬ تونستم یه کاری پیدا کنم و الان چندماهی میشه که روزای تعطیل میرم سرکار! دلم لک زده بود برای یه روز تا ۱۰ خوابیدن که خداروشکر دو سه روزه به آرزوم رسیدم!
تونستم خیلی زودتر از اونی که انتظار داشتم وارد جامعه سوئد بشم و برای خودم نامی دست و پا کنم ! هفته ی پیش توی جام زمستانه تیم افغانستانی ها تونست قهرمان بشه که من افتخارش رو داشتم به عنوان کاپیتان و عضو کوچکی از اون مجموعه توی اون شادی حضور داشته باشم!
درس و تحصیل هم خیلی خوب داره پیش میره واقعا سطح تحصیلی اینجا بی نظیره و امیدوارم بتونم به آرزوم که تحصیل توی یکی از ۲۰ دانشگاه برتر دنیا هست برسم و بتونم آرزوی دیرینه ی مادرم که همانا آرشیتکت شدن من هست رو به واقعیت تبدیل کنم!

امشب شب سال نو میلادی هست و همه دارن ترقه میترکونن و خوشی می کنن اما من امشب حس داشتم اول توی وبلاگم پستی بزارم و بعد به حلقه ی شادی دوستان ملحق بشم!
قول میدم توی سال نوی میلادی بیشتر در خدمت یکایک شما باشم و این کم خدمتی رو تلافی کنم!


امیدوارم همیشه سبز باشید و ارغوانی

محمد




[ چهارشنبه یازدهم دی 1392 ] [ 0:46 ] [ MoHaMaD ] [ ]
بی عنوان ...
نبودم چند وقت ! یعنی بودم وبلاگ های همتون میومدم نظرات رو تایید می کردم اما دلم به نوشتن نمیرفت ... چون ذهنم درگیر بود نمیخوام بگم خبریه اما خب راستش از اونا هستم که برای نوشته هام ارزش قائل میشم باید ذهنم آروم باشه تا بتونم دستمو روی کیبورد تکون بودم ...

اینا میدونم دلیل نمیشن برای کارم و برای دیر اومدنم اما خب به قول سیاوش قمیشی عزیزم | همه حرفا که آخه گفتنی نیست ... |

نمیدونم این تاپیک رو به چی اختصاص بدم به شادی ای که این روزا خوشبختانه توی پوست و خون ما جا گرفته و حس غروری که از قهرمانی در رقابت های جنوب آسیا به دست آوردیم ! یا اون عکس معروف که این روزا توی اینترنت پخش شده مبنی بر اینکه از مدیریت یه مدرسه ای خواستن که از ثبت نام افغانستانی ها خودداری کنن ! وقتی اون عکس رو دیدم چندثانیه روش زوم کردم ...

از ظرف خانواده های شهید پرور روستای فیروزاباد بود ! این شهید پرورش خیلی ذهنم رو درگیر کرد ... آیا شهدای گرانقدر شما ارمانشون همین بود ؟ اینکه به پیاده ای که از سر ناچاری به مملکت شما پناه آورده این جفا رو روا بدارید ؟ اون بچه ای که داره اونجا زندگی می کنه فعلا چه بخواهید نخواهید توی جامعه شما هست یه عضوی از اون جامعه حساب میشه

اگه اون بچه درست تربیت نشه و تحصیل کرده نشه دودش اول توی چشم جامعه ای میره که توش زندگی می کنه بعد میره تو چشم خودش ! غیر اینه؟

چرا زمانی که جنگ داشتید و نیاز به کمک ما بد نبودیم اومدیم به اندازه ی خودمون در زمانی که خودمون درگیر جنگ بودیم براتون جنگیدیم اما حالا ... ؟

کشورتون هست درست صاحب اختیارید درست اما من همون خدایی رو می پرستم که تو می پرستی به همون قبله سجده می کنم که تو میکنی ...

تو دو چشم داری منم دو چشم تو دو پا داری من فکر نکنم سه پا داشته باشم ٬ تو دوست داری پیشرفت کنی منم دوست دارم ...

پس چرا ای دوست هم زبان ایرانی تو هم ضربه ای به این نهال نو پا میزنی ... ؟



پ.ن: این تصویر البته سایز بزرگش شده تصویر زمینه مک بوکم ... هزار حرف هزار جمله هزار درد توی این عکس و این چشم ها هست ... بی نهایت قشنگه این عکس به نظرم

[ جمعه بیست و دوم شهریور 1392 ] [ 22:54 ] [ MoHaMaD ] [ ]
هزاره ها در استانه مرگ هویت مدنی .

مرگ و هزاره دو پدیده نا گسستنی در فراز و نشیب تاریخ کشور است که هر جایی مرگ به معنای مطلق کلمه اعم از مرگ جانی , مرگ مالی , مرگ فرهنگی , مرگ هویتی و......... دهان باز کرده است هزاره را بلعیده است .
از قتل عا
م بیش از نصف نفوس این مردم تو سط عبدالرحمن خان گرفته و تا قتل عام های بامیان و مزار و یکاولنک و کویته و....... که همه خود مسبوقید که نیاز به تکرار ما یتکرر ندارد .
امروز خامه ام تب دارد شاید هم هذیان بنویسد و مرغ احساسم چون بسمل به خود می پیچد تا در تنگنای برودت احساس محشر از فریاد بیافریند .
اری هراز گاهی با فرا رفتن و فرود امدن شمشیری تنها تن بی سر هزاره تباران در میدان توحش به ساز کژاندیشی دیگران رقصیده است .
با نفیر هر گلوله ای که از دهان تنگ تفنگ تعصب بیرون جسته تنها سینه ستبر هزاره تباران را دریده است و خون سرخ تر از رنگ شفق شان در کویر از بی خردی به انجماد کشانده است .
و با وزش باد از کبر و نخوت همواره سپیداران و بلند قامتان هزاره را به خاک اقگنده اند تا هرزه علفهای نورس شان توان رستن را در یابد .
هزاره تباران با وصف بیداد گلوگیر و کمر شکن و قتل عام های پی هم حتی حاضر شدند تاریخ را به فراموشی بسپرند و با تبعیض گسترده قومی دیگران کنار بیایند .
اگر با میان سرک ندارد هزاره به سر کها و شاه راه نریخته اند و عامل انسداد راه ها نشده اند چی کرده اند ؟ با یک حرکت مدنی فوق العاده چند متر سرک را کاه گل کرده اند .
اگر برق ندارند چوک ساخته و هر یکین را نماد مظلومیت شان دران قرار داده اند ئ یا هریکینی را برای وزیر برق تحفه دادند .
اگر سالانه کوچی ها با کمال بیرحمی و قساوت به مزارع شان می تازند و می کشند و به یغما می برند بازهم با یک حرکت میلیونی و مدنی از حاکمیت می خواهند تا حد اقل پاس نریختن خون را داشته باشد .
در این دهه اخیر این مردم در اوج حرکت های مدنی قرار داشته اند و هیچگاه نکوشیده اند تا چالش امنیتی را در مقابل احقاق حق شان فرا روی حاکمیت ایجاد کنند .
اینک تقریبا یک هفته از اعتصاب محصلین شا ن می گذرد و این اعتصاب در راستای عدم تبعیض و عدم موروثی ساختن کدر های علمی و نهادینه ساختن شایسته سالاری در گزینش پست های دانشگاهی در قبال ختم این اعتصاب و تحصن است .
اما انگار رییس جمهوری و تیم همراه می کوشند تیوری فراموش شده هزاره و چاکلیت مینو را بار دیگر تعمیم دهد .
جان ده ها نفر دانشجوی هزاره ارزش بر کناری دو شخص را از پست های علمی شان ندارد و بعد از گذشت پنج روز از تحصن صدها دانشجو این حرکت مدنی و دموکراتیک درد ی را دوا نکرده است .
هشدار :
حاکمیت باید بداند که هزاره ها توان به چالش کشیدن حکومت را در همه ابعادش دارد و این حر کت پتانسیل قوی از نا امنی ها را می تواند درسینه داشته باشد .
اری تا دیر نشده باید جنبید و از رخداد فاجعه های اتی جلوگیری کرد .
حرکات مدنی مردم را بی پاسخ نباید گذاشت تا خزان زود رس حکمروایی شان در پرتو یک بهار هزارگی سرعت بیشتر نیابد .
هزاره ها انواع مرگ را تجربه دارند اما این بار نمی خواهند تا ناظر مرگ مدنی شان باشند . جان محصلین شان برای شان باارزش است اما پایداری و مقاومت و بالاخره عصیان مردمی در عقب این حرکت مدنی را می توان به وضوح دید .
پس تا سیاهه دیگر به خواست مدنی مردم تن در دهید و جان ده ها نفر را در ترازوی سلیقه های شخصی تان سبک و سنگین نسازید .
بهاری میرسد از راه و رستاخیز در چشمم .

رضا مهسا به کسر میم کابل


[ شنبه چهارم خرداد 1392 ] [ 13:38 ] [ MoHaMaD ] [ ]