منو زیر گرفته

همیشه عاشق برنامه نویسی بودم و برای همینم خواستم به خودم یه شانس دوباره بدم و حالا که وقتشو دارم یه تلاشی براش بکنم. اما خب واقعا منو زیر گرفته الان.

دیگه کدهای اسون نمی نویسیم و واقعا سخت شده از اونورم من تا از کلاس خلاص میشم میرم سرکار و فقط میتونم شبی نهایت یه ساعت تمرین کنم که برای کدنویسی واقعا کمه. چون باید بعضی شب ها شام درست کنم و با ریحانه هم وقت بگذرونم یه فیلمی سریالی چیزی ببینیم. خیلی وقتا دلم توی کدنویسی هست و میدونم باید تمرین کنم اما خب ریحانه هم روز سختی داشته و سرکار بوده نیاز هست بشینیم کمی با هم وقت بگذرونیم. این شده که این ماه بهم سخت گذشته جیم هم درست میرفتم همیشه اما الان میرم اما روحم درگیره. برای تعمیرات خونه ی حدیدم هم بودجم کمی کم هست اونم روی ذهنم فشار اورده.

کلا این روزا ذهنم خیلیییییی درگیره

تولد ریحانه

فردا تولد ریحانه هست ...

من 5 بهمن به دنیا اومدم و اون سه سال بعد من 19 بهمن به دنیا اومده. دقیق دو هفته فاصله هست. تازه ولنتاین هم که توی بهمن هست کلا همش میشه کادوبازی منم که عاشق کادوبازی.

به ریحانه میگم اگه خواستیم بچه بیاریم «مهسا» جونم بهمنی نباشه که ورشکست میشیم. مهسا اسم دخترمه البته به دنیا نیومده وجودم نداره کسی حامله هم نیست ولی خب این اسم رو دوست دارم ...

امشب با ریحانه میریم بیرون. میخام یه شام مهمونش کنم خودمون دوتایی باشیم چون اگه صبر کنم تا فردا فاطمه و افسانه و مامان باباش هم میان بنده خداها برای تبریک و دیگه تنها نیستیم دو دقیقه حرفای عشقولانه بزنیم.

این مدت بخاطر کار زیاد وقت نشد درست درمون لاو بترکونیم قبلاها ماهی چندبار بیرون میرفتیم اما الان کمتر شده ولی باز برمیگردیم به ریتم

تولدم مبارک نیست

خب امروز تولدمه. 32 ساله شدم 5 بهمن 1370

هرسال امروز خیلی خوشحال بودم اما امسال یه جوری هستم. نه که ناارحت باشم اما مضطرب هستم انگار

حس میکنم داره دیر میشه حس میکنم دارم پیر میشم. انگار دارم عقب میفتم. باورم نمیشه 85یا الان 17 سالشونه یا هشتادیا الان 22 سالشونه. خودم فکر میکنم هنوز 21 22 سالمه و کلی وقت دارم.

سالی که گذشت خیلی برام پرفشار بود. خیلی هم زودگذشت. خب تولد قبلیم ایران بودم شب قبل اینکه برگردم. اصلا یادم نمیره یه چشم مادرم اشک بود یه چشمش خنده و شادی. اشک چون میگفت باز فردا میری و معلوم نیست باز چقدر طول بکشه تا بیای اینجا دوباره. اخه 6 سال طول کشید تا اومدم دوباره ایران. ورشکستگی و کرونا و بی پولی دست به دست هم داد که نتونم برم ایران.

سالی بود که توش خونه خریدم سالی بود که توش یه تصمیم گرفتم اونم چه تصمیمی. کار ثابت داشتم با حقوق خوب اما دلمو زدم به دریا و رفتم دنبال چیزی که دوستش داشتم/ برنامه نویسی. سالی بود که تارهای سفید روی سرم خیلییییی بیشتر شد. کم کم میشم مثل شوگر ددیا!