خوب پیش میره

یه سری کدها در مورد هوش مصنوعی مینویسیم جدیدا سرکلاس که زیاد سخت نیست اما خب خیلی جالبه. یعنی از ساده ترین کارها رو هوش مصنوعی میتونه بهت کمک کنه البته نیاز به یه داتاباس خوب و رابط کاربری مناسب داره. بهرحال نمیخام درمورد اون بنویسم اما خب مقدمه خوبی بود برای گذری به این روزهام

خب خونه تموم شد و با ریحانه خوش و خرم دیروز اولین کباب بازی رو هم کنار خانوادش کردیم! باجناغ پلنگم هم بود و کلی خوش گذشت. باجناغ تازه از مسابقه ی دو اومده بود و حسابی خسته بود اما توی محالس فامیلی سعی میکنیم همه درگیر باشیم تا حسابی خوش بگذره

درگیر چمن های خونه هستم و بعد یه بارش خوب و افتاب های بعدش چمن ها در اومدن و باید دنبال یه چمن زن خوب و مقرون به صرفه باشم

دیروز یه ویدیو توی اینستا دیدم که خیلی ذهنمو درگیر کرد و حتی استوریشم کردم! البته زیاد استوری میزارم زیاد نه ها ولی هفته ای چندتا رو میزارم

درمورد این بود که نصف مشکلاتی که ما داریم در واقع اصلا مشکل نیستن و بیشتر اغراق در ذهن ما هستن! یه بجه بود داشت زیر سایه ی یه توربین بادی از روی موانعی که سایه ی توربین درست کرده بود و درحین چرخیدن توربین روی زمین حرکت میکرد میپرید! بعضی جاهاش سرعتش کم میشد بعضی جاها زیاد و بجه هی تقلا میکرد و اخرش خورد زمین

درصورتی که درواقعیت حتی اگه تکون هم نمیخورد اون سایه بهش کاری نداشت اما با تقلای بیهوده و ترس بیهوده خورد زمین!

چقدر خود من توی زندگیم درگیر همین توهمات و اغراق در مشکلاتم بودم و الکی حرص خوردم!

یعنی رسما دارم پاره میشم

ولی باز خب‌خدار‌و همیشه در‌همه حال شکر میکنم.

درس ها سخت‌شده رفتیم‌توی حوزه ی هوش‌ مصنوعی و خیلی خیلی سخت شده و هی باید سرکلاس تمرکز داشته باشی. بازسازی خونه هم خوب پیش نمیره اون اقا که قرار بود انجام بده هم خیلی خیلی اروم کار میکنه هم خیلی ضرر زده فعلا

یعنی دل نمیسوزونه و کلا بیخیال هست. از اون طرف ریحانه خیلی بهش داره سخت میگذره واقعا یه سفر با حداقل یه دو‌سه روز بدون دغدغه خونه موندن حقشه. کون لق من! من مرد هستم هرچی‌بیاد تحمل میکنم اما خب ریحانه فرق‌داره برام. حاضرم هرچی تیغ ‌توی دنبا هست بره توی چشمام اما یه خار کوچیک نره سر انگشتای ریحانه. الان واقعا تحت فشار هست و این من رو اذیت میکنه. تنهاس مادرش و خواهراش درگیر عروسی و مراسم خواهر کوچیکش هستن. خودش تا ساعت ۱۸:۰۰ درگیر مریضاش و وقتی میاد انقد با اونا فک زده و انقد لبخند ملیح روی لباش بوده از خستگی نا نداره اما میشینیم خونه رو جمع میکنیم و وسیله هارو میریزیم توی کارتن. خدایی فقط ما دوتا بودیم و همه مارا رو کردیم. اینجاها واقعا قدر خانوادمو صدبار میفهمم که بودن یه گوشه کار رو میگرفتن تموم میشد.

باز روزایی که کلاس ندارم میرم سرکار اونجا هم چون دو سه روز نیستم عقب میفته کارا و همکارام سواستفاده میکنن تنبلی میکنن تا صبرکنن ممد بیاد کار رو در بیاره یعنی به خودشون زحمت نمیدن فکر کنن شاید راه حلی پیدا شد و نیاز نبود صبرکنن تا ممد بیاد. میشینن پیشت میز یوتیوب میگردن تا وقت خونه رفتن بشه

اما بازم سرمو بالا میگیرم میگم خدایا شکرت.

گر نگهدار من آن است که من میدانم

شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد