امتحان داشتم

توی مبحث پردازش داده و نمیدونم دیتابیس رو خوندن و اینا SQL امتحان داشتم دیروز

همه میگفتن خیلی سخته و اینا اما من به طرز عجیب غریبی راحت بودم و خیلی خوب جواب دادم.

با ریحانه که صحبت میکردم میگفت حتما خیلی خوب خوندی و اماده بودی. خیلی خوب خوندن رو نمیدونم اما سعی کردم چون به نسبت بقیه هم کلاسیام من تجربه کمتری دارم توی برنامه نویسی(اونا همشون حداقل یکی دو زبان بلدن و من تازه کارم در مقابل اونا) هرروز نیم ساعت زودتر برم و اخر از همه کلاس رو ترک کنم.

طرفای ظهر همه میرن خونه چون بعدش سلف استادی هست باید خودت بشینی کد بنویسی تمرین کنی اما من میشستم مخ معلم رو میخوردم.

به نظرم A شاید نشم اما B راحت میشم! شک نکن

من که داشتم زندگیمو میکردم

یه وقتایی به خودم میگم من که داشتم زندگیمو میکردم شغل مناسبی داشتم و حقوق و مزایای خیلی خوبی داشت.

دیگه برنامه نویسی یادگرفتنم چی بود؟ اما خب از وقتی یادمه عاشق این بودم ببینم اینا که پشت کامپیوتر میشینن روبروی یه صفحه سیاه و ازش پول در میارن اینا چجوری در میارن.

از یه طرفم همیشه بابام عشق این بود که من یه برنامه نویس بشم میگفت حیفه این همه هوش داری بشینی فقط فیفا بازی کنی با کامپیوترت. یادمه کمتر کسی اصلا میدونست کامپیوتر چیه توی محله ی ما و من کامپیوتر داشتم اما هیچوقت نشد درست استفاده کنم چون یه روستا زندگی میکردیم و امکانات کم بود.

بعدشم که مهاجرت کردم و درگیر زبانشون و اینور و اونور شدم و ورشکست شدم کلا عقب افتادم. شغل الانمم فقط برای این اوکی کردم که سریع وارد بازار کار بشم و بدهی هامو بدم اما الان که بدهی ندارم میخام برم دنبال چیزی که براش قلبم میتپه و بهم حتی فکر کردن بهش آدرنالین میده

پول با شادی میره با گریه برمیگرده

سر یه مسیله ای یکی از یکی میخواست پول قرض بگیره و شخص قرض دهنده گفت میدم بهت ولی یادت باشه این مثال رو برام زنده نکنی که < پول با خنده میره اما با گریه برمیگرده>

گفتیم حاجی منظورت چیه گفت هرکی قرض گرفت با خنده اومد برد اما وقت پس اوردن اشکمو در اورد

چقد ادم بودن پول یا چیزی قرض دادم اما وقت پس دادن شلوارمو دراوردن!

با اعتبار باشیم همیشه

غربت

دیروز با خانمم رفتیم یه خونه خریدیم

همه به زور توی سوید اپارتمان میخرن ما رفتیم خونه خریدیم. مثل چی دو سال شبانه روز زحمت کشیدیم. بقیه سفر رفتن ایتالیا ما رفتیم نروژ

از هرچی بگی زدیم تا به اینحا رسیدیم اما وقتی قرارداد رو نوشتم و فهمیدم خونه مال ما شده ته دلم یه غمی بود

مادرزن پدرزنم نزدیک بودن تبریک گفتن اما جای مامان بابام خالی بود

تصویری سعی کردم زنگ بزنم اون لحظه اما اینترنت نداشتن

چقد دوس داشتم اون لحظه شادیمو باهاشون قسمت میکردم

لعنت به مهاجرت