یعنی اصلا قابل وصف نیست. یه نصفه روز که از خونه دور میشم حس میکنم قلبم مچاله میشه تا بیام خونه و دوباره بغل بگیرمش

شاید کلیشه ای باشه که آی همه بجه شون رو دوس دارن ولی من میتونم ادعاکنم من یه مدل دیگه دوس دارم بچه مو.

چند وقت پیش ختنه اش کزدیم آرمان رو. آها راستی یادم رقت اصلا بگم اسمش چیه هاهاها . کلی حرف تو دلمه برای همین یادم رفت چی گفتم چی نگفتم

اسم گل پسرم آرمان هست

اره میگفتم چندوقت پیش ختنه اش کردیم (ختنه کردیم چون بهداشتی تره وگرنه من درگیر و بند مسایل دینی نیستم زیاد خودمو درگیر این چیزا نمیکنم) و وقتی ختنه داشت می شد من توی اتاق بودم هی بهم نگاه میکرد بی حس بود اما بهم نگاه میکرد و ترسیده بود من اونجا خیلییییی خودمو نگه داشتم اما همین که اومدیم بیرون بغلش کردم سرشو گذاشت رو شونم هی خودشو میمالید به شونه و گردنم و یهو اشکام روانه شد

ریحانه براش خیلی جالب بود چون من اصولا سخت احساساتمو نشون میدم وگریه اینام همییییییشه در خفا برای خودم بوده سر غروری که دارم اما میگفت یعنی انقد دوسش داری گفتم اره.

وقتی داشت ختنه میشد فقط میدیدم قلبم مچاله میشه هی میگفتم خدا با هرجی میخوای منو امتحان کن اما با بچم منو امتحان نکن که نمی تونم....